التهاب تمام کوچه ها و خیابونهای شهر را در آغوش کشیده ...ماشینهای اتوماتیک
شهرداری مرتبا در حال تمیزکردن خیابون هان...پسرکی پا برهنه با حسرت به
ماهیهای تو آکواریم ماهی فروش زل زده..پروژکتورهای جورواجور فروشگاهای
آنچنانی توجه هر رهگذری را بخودش جلب می کنه...خانمی زیبا وآس و پاسی که
دیگه رنگ به مانتوی کهنش نمونده ماشینهایی که واسش بوق میزدنو واسه
انتخاب ورانداز میکنه...کاگرا جدول های خیابونا که بارون دیروز رنگشونو خراب کرده
بود دوباره دارن رنگ می کنن... چندین نفر با فریادهای آهای دزد...دزدو بگیرین
مردی را که یه مانتو و یه جفت کفش بچه گانه دستشه و هراسون میدوه را دنبال
میکنن...آژانس های مسافرتی پشت شیشه هاشون نوشتن پرواز های خارجی
تکمیل است لطفا سوال نفرمائید نابینائی که فال حافظ میفروشه با کاسه ای که
چند تا ده تومنی و بیست پنج تومنی داخلش رو هم سر میخورن تو ازدحام پیاده
رو با مردمی که نایلکس های پر از لباس تو دستاشون داره میترکه بر خورد میکنه و
نا سزا میشنوه..میلیونها بوته گل بنفشه و پامچال تو باغچه ها و میدونهای شهر
خود نمائی میکنن ... آقای جنتلمن همراه خانم شیک پوش و مادر پیرش واسه
اسکان مادرش تو سرای سالمندان ثانیه شماره میکنه دیگه حوصله ترافیکو نداره و
هی بوق میزنه...چندین نفردستگیره های اتومبیل در حال حرکتی که اومده بود یه
کارگر ببره را گرفتن و در حالیکه همراه ماشین میدون فریاد میزنن تمیز
میکنیم..باغچه می کنیم...فرش میشوریم...محوطه مغازه های شیرینی و آجیل
فروش جای سوزن انداختن نداره... مردی ملتمس با نسخه ای در دست به عابرین
میگه..یه مسلمون پیدا نمیشه داروهای این نسخه را برای دختر سرطانی و در
حال مرگ من بخره..بوی گلهای شب بوی گل فروش همه رهگذرها را کلافه
کرده...دختر بچه ای دنبال خانمی که پاکت بزرگ آجیل تو دستش سوراخه و یکی
یکی داره میریزه.. میدوه و تند تند اونارو بر میداره و میخوره جواهر فروش داره تند
تند زیور الات چند میلیونی را به خانم های با کلاس قالب میکنه ... زن فقیری که
فقط دستش از زیرچادر سیاهش پیداست کنار خیابون مثل مرده ها بدون حرکت
نشسته...صدای موزیک های پاپو راکو رپ گوش مردمو نوازش میده....پسرکی
پشت چراغ قرمز با گفتن آقا..خانم عید شما مبارک بدون اجازه با دستمالش
شیشه های تمیز ماشینهای گرون قیمتو کثیف می کنه.......
آره عید نزدیکه.......
آره نوروز همین نزدیکیهاست .....
پشت دیوار شهر من....
پشت دیوار شهر توست.....!!!
اینجا سیاره ی زمین است
مأمن مردمان همیشه خفته
جایی که به هیچ کس
- حتی به مرگ - هم نمی توان اطمینان کرد.
در شهر آوارگان همیشه مجرد
همه تنهایند
از سنگ قبر تراشی که مشهدی حیات می خوانندش
تا مردمان بی خیالی که تصویر خندانشان
پشت دود غلیظ سیگار محو می شود!
عبور تند هوا
که بی هدف مثل مردم آواره ی شهر
کوچه های تودرتوی زندگی را می پیماید
و کودکان بازیچه ی این عبور
که خود را
مالکان بادبادک های زاده ی باد
می دانند!
و من!
تبعیدی آوارگی گزیده ای که دیگر هرگز
به منزلگاه امن آغوش مادر خویش باز نخواهم گشت!
اگرچه اینجا افسون زرد خورشید نیست
و هیچ کس هیچ چیز نمی بیند
اما کوره راه خلوت شب
مفهوم سرد تنهایی را می داند.
"بی شک باید بجز زندگی و مرگ راه سومی به سوی نقطه ی تازه ای باز کرد